طلوع


تمام می‌‌شود
دوران خشکسالی‌مان،
دیگر
خدایان هم
توان خط و نشان کشیدن ندارند.
برای
وعده‌‌های توخالی طوبی و تهدید تکفیر هم
تمنایی نیست.

تمام می‌‌شود
این تباهی و تحقیر و تاریکی
این تابستان تلخ و تشنگی
این ترس تحریم و رنج تدریجی.

حالا
ماییم و این تن‌های به هم تنیده‌مان، تسلیم آزادی.
ماییم و این تب و تاب پرطراوت رهایی.

تمام می‌شود این عطش،
تا
با
را
ن
برسد...


شهریور 88





سیاه

و این شب‌ها
همیشه‌ترین ظلمتِ بی‌زوال‌مان.
خرخره‌‌های سکوت
اسیرِ خشمِ وحشیِ خفاشانِ خون‌آشام،
قامتِ درختان
خمیده بر خونابه‌های بغض.

و این روز‌ها
بی حضورترین زمانِ حزن‌آلودمان.
خشکیده خون‌مان بر زخمِ خواستن،
ماسیده چشم‌مان به آزادی.

اینک اما،
در آزادیِ خویش مرا سهمی بخش،
قطره‌ی خونی یا
زهرخندِ تازیانه‌ای،
تا نماند خاری
به خانه‌ی خورشید...

تیر 88


برای ندا وهمه ی قربانیان این سالهای سیاه
و برای اینکه هرگز از خاطرمان نرود خرداد85 و86 و خرداد 88 را



از یاد مبر،

وقتی را، که به قربانگاه‌مان بردند

و تن‌های بارور معصومیت‌مان را، به خواب سنگ سپردند.


دستانمان را قنوت‌وار به سوی خود گرفتند

تا آیه‌های کفرآلود عشق مقدس را،

از خطوط زخمی آن بیرون بکشند.


بگو به نام که قربانی‌مان کردند

که قوچی از آسمان فرود نیامد ؟


از یاد مبر، هرگز...


نیاز

مرا
پرستش کن
آنچنان که می‌پرستم ترا.
که در برابرت بی‌طاقت و بی‌قرارم.


اردیبهشت 88


بی‌کلام


از تو گفتن را
سانسور می‌کنم
از ترس شور‌چشمان.

همین ساده‌ی رویش‌ت در لبخندم
توجیه تمام سکوت‌ها.




فروردین 88


این یک شعر نیست


سالها پیش
یک همچین روزی،
وقتی هنوز دوازده ساله بودم
مادرم
به خاطر جبر زمانه
با تقسیم سلولی
پدرم شد،
ومن هیچوقت یتیم نبودم






پ.ن: پدر یادت گرامی اما مادر عاشقتم



روزمره‌گی


با خنده‌هایم
آفتاب را به رگهایت می‌بخشم
روشن کن تمامی تیره‌گی‌ها را.
*
نیروی عشق تو را کرانه‌ای نیست
هر صبح زاده می‌شوم از عشق،
در گهواره‌ی سینه‌ات.
*
بر لبانت
آهنگ موزون زندگی‌ست
لالایی‌ها را در من زنده می‌کنی...




دی 87



هـراس



چشمانت
تاوان تاریخ است
و
قلبت
در آستانه‌ی هر تپش،
مردد میان لرزش دستانت و لغزش لبانت،
مسخ و خاموش،
تنها آن دوزخ داغ و وحشی را طلب می‌کند،
که خدایانت
تو را از آن منع کرده‌اند.

و این شراره‌‌های خواهش است
که در زخم خوابهایت رخنه می‌کنند
و تو
هر صبح،
خسته
بر بستر
آن را حاشا می‌کنی...


شهریور 87



عـشق




زلزله ی مهیبی بود در دلم،

رگهایم زیر آوار مانده اند.


حالا

نگاهت را که از من بگیری،

دَلَمه می بندد

خونم ...




تیرماه 87



برای عزیزم نازلی، تا همیشه...


نوبت عاشقي !

دوباره يه چهارشنبه‌ي ديگه و كنج خلوت كافه، دوباره من و تو كه نشستيم روبه روي هم، تو چشم هم زل زديم و تند تند به هم مي خنديم. دوباره كتاب و امضاي برسم يادبود و اضافه شدن يكي ديگه به كتابخونه‌ي سراسر ياد بود من و تو. دوباره دود سيگار و قهوه و تاكيدمون روي لذتي كه از با هم بودن مي‌بريم. و دوباره دلمون كه مي‌دونه خسته شدیم. ازين كنج خلوت سمت چپ كافه. از اين لبخندها. اين قهوه و كتابها و اين تاكيدها. خسته شديم از همديگه و شهامت گفتنشو نداريم.
مث هميشه عصباني مي‌شي از اينكه جاي رژلب من روي لبه فنجون مي‌مونه. عصباني ميشي از اينكه مي‌خوام آخرين سيگار عمرم رو دود كنم، تنها آخرينشو. و من مث اين اواخر بهت نمي‌گم كه تو اين چند ماهي كه با تو ميام اينجا چند نفر عاشقم شدن، من عاشق چند نفر شدم! دلم مي‌خواد بهت بگم، که چند نفر منتظر روزي هستن كه اين صندلي رو به روي من خالي بشه، بيان بشينن و بگن: « اگه خودكارتون نمي‌نويسه، مي‌تونين از خودكار من استفاده كنين! »
تو چشات نگاه مي‌كنم، لبامو غنچه مي‌كنم و ابروهامو مي‌ندازم بالا. مي‌دوني كه مي‌خوام يه چيزه مهم بگم. چشم مي‌دوزي به لبام. مي‌گم: « خودكاري كه بهم دادي داره تموم ميشه، چن روزه مجبورم دو ساعت ها كنم و تكونش بدم تا بتونم چن خط بنويسم ».
تو چشات نگاه مي‌كنم و مي‌دونم كه مي‌فهمي حالا ديگه نوبت يه خودكاره ديگه‌ست...






نامت با آرامش آغاز می شود.
بی چهارچوب، چون ترانه یِ رهاییِ آواز خوانانِ دوره گرد،
آمیخته با پژواکِ مبهمِ دریا.

با تو
لرزش های قلبم،
حرکتِ افسونگرانه یِ رقاصه هایِ بی قرار.
با تو
درخشش چشم هایم،
جام هایِ باستانیِ ساقیانِ شب زنده دار.
تنها با تو که زاییده یِ فصلِ یاس هایی .
زاییده یِ شبِ شب زنده داریِ صنوبرها...

نامت با آرامش آغاز می شود،
آمیخته با پژواکِ مبهمِ دریا...

سینه سرخی که در سپیدارِ قامتت لانه کرده،
مرا
می
خواند...

شهرِ بازوانت، موطن آزادی
آغوشت، امنیت ذرت زارانِ ظهرهایِ پنهانِ کودکی ست...

شکیبا شو برای خارهایم .



بیست و چهار فروردین 87




چه فکر می کنی ؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی ؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته ایست زندگی ؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد می روی ؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه ی ترا
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود.

تو از هزاره های دور آمدی
درین درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای تست.
درین درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام های استوار توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه ی وفای تست
چه تازیانه ها که از تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند .

نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سیپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بسفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.

چه فکر می کنی ؟

جهان چو آبگینه ی شکسته ایست
که سرو هم درو شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ
که راه بسته می نمایدت .

زمان بی کرانه را
تو با شمار عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست .
زنده باش .



ه. الف . سایه


پ. ن : بهار نو مبارک